نــیـــســـــــتان خـــیال
وه ... چه زیبا بود اگر پاییز بودم / وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
در کنج قفس می کشدم حسرت پرواز گفتم که دل از مهر تو برگیرم و هیهات خونابه شد آن دل که نهانگاه غمت بود گیرم که نهان برکشم این آه جگر سوز تار دل من چشمه ی الحان خدایی ست ساز غزل سایه به دامان تو خوش بود دیرست،گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه! دیرست،گالیا! به ره افتاد کاروان. عشق من و تو؟ ... آه این هم حکایتی است. اما، درین زمانه که درمانده هر کسی از بهر نان شب، دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست. شاد و شکفته، در شب جشن تولدت تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک، امشب هزار دختر همسال تو، ولی خوابیدهاند گرسنه و لخت، روی خاک. زیباست رقص و ناز سرانگشتهای تو بر پردههای سبز، اما، هزار دختر بافنده این زمان با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان جان میکنند در قفس تنگ کارگاه از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن پرتاب میکنی تو به دامان یک گدا. وین فرش هفترنگ که پامال رقص تست از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ. در تار و پود هر خط وخالش: هزار رنج در آب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ. اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک اینجا به باد رفته هزار آتش جوان دست هزار کودک شیرین بیگناه چشم هزار دختر بیمار ناتوان... دیرست، گالیا! هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست. هر چیز رنگ آتش و خون دارد این زمان. هنگامه رهایی لبها و دستهاست عصیان زندگی است. در روی من مخند! شیرینی نگاه تو بر من حرام باد! بر من حرام باد ازین پس شراب و عشق! بر من حرام باد تپشهای قلب شاد! یاران من به بند: در دخمههای تیره و نمناک باغشاه، در عزلت تبآور تبعیدگاه خارک، در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه. زودست، گالیا! در گوش من فسانه دلدادگی مخوان! اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه! زودست، گالیا! نرسیدست کاروان... روزی که بازوان بلورین صبحدم برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت، روزی که آفتاب از هر دریچه تافت، روزی که گونه و لب یاران همنبرد رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت، من نیز بازخواهم گردید آن زمان سوی ترانهها و غزلها و بوسهها، سوی بهارهای دلانگیز گلفشان، سوی تو، عشق من! با غرور بی دلیلت منو آزار نده مردم هنوز پشت سرم حرف مي زنند از اينكه سخت دربه درم حرف مي زنند مردم از اينكه من به خودم پشت كرده ام از حال خويش بي خبرم حرف مي زنند حق با درخت بود ، سكوت هميشه سبز با اين گمان كه كور و كرم حرف مي زنند چنديست روي نقش دلم دانه چين و تلخ با من كبوتران حرم حرف مي زنند ننگ نگاه اين همه چشم بدون شرح با نازكاي بال و پرم حرف مي زنند ((حــــزین)) مثل شاخه هاي درختان كهنه است كه در دوزخش با تبرش حرف مي زند به سوی تو به شوق روی تو به طرف کوی تو سپیده دم آیم مگر تو را جویم بگو کجایی؟ نشان تو گه از زمین گاهی ز آسمان جویم ببین چه بی پروا ره تو می پویم بگو کجایی ؟ کی رود رخ ماهت از نظرم؟ نظرم ؟ به غیر نامت کی نام دگر ببرم اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟ به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟ فتاده ام از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟ دگر چه پرسی ز حال من تا هستم من اسیر موی توام به آرزوی توام اگر تو را جویم حدیث دل گویم بگو کجایی؟ به دست تو دادم دل پریشانم دگر چه خواهی؟ فتادم از پا بگو که از جانم دگر چه خواهی؟ ديشب به ياد چشم تو كم كم گريستم تا صبح برزادي شبنم گريستم ديشب كه شعـله هاي سياهي ازمان گرفت من در همان دقايق مبهم گريستم در هق هق صداي دل پر غبار خويش قدري بر حال مردم بر غم گريستم اي آخرين ستاره دنباله دار شب دل را ببخش نزد تو نم نم گريستم تا بهار دلنشین آمده سوی چمن ای بهار آرزو بر سرم سایه فکن چون نسیم نوبهار بر آشیانم کن گذر تا که گلباران شود کلبه ی ویران من تا بهار زندگی آمد بیا آرام جان تا نسیم از سوی گل با من بیا دامن کشان چون سپندم بر سر آتش نشان بنشین دمی چون سرشکم در کنار بنشین ، نشان سوز نهان بازا ببین در حیرتم بشکن سکوت خلوتم چون لاله ی تنها ببین بر چهره داغ حسرتم ای روی تو آئینه ام عشقت غم دیرینه ام بازا چو گل در این بهار ، سر را بنه بر سینه ام
بشکسته نی ام بی لب دم ساز چه سازم
با بال و پر سوخته پرواز چه سازم
با این همه افسونگری و ناز چه سازم
از پرده در افتد اگر این راز چه سازم
با اشک تو ای دیده ی غماز چه سازم
از دست تو ای زخمه ی ناساز چه سازم
دو از تو من دل شده آواز چه سازم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
نه به انتظار یاری ، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره ای ست باری
دل من ! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که ، چرا شبت نکشته ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من ؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده واری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بی پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری![]()
![]()
![]()
به منه خسته و بی حوصله هشدار نده
بزار این سکوت سنگین به شکستن نرسه
به خودت تو بیش از این زحمت اقرار نده
به خدا من خودم رفتنیم
واسه دیگران تو شمعی
واسه من خاموش و غمگین
برای خودی تو دردی
واسه غریبه تسکین
واسه دیگران حقیقت
واسه من عین سرابی
برای همه ستاره
واسه من مثل شهابی
وقت و بی وقت لحظه ها رو به دلم زهر نکن
بیا و این دم آخر صحبت از قهر نکن
به خدا من خودم رفتنیم
به خدا
به خدا![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یک دم از خیال من نمی روی ای غزال من 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
شهزاده ای زریــن کمــــر
نشستـه بر اســـب سفیـــد
می اومـد از کوه و کمــــر
رفت و آتش به دلم زد نگاهش
کاشکی دلم رسوا بشـه ، دریا بشـه ، این دو چشـم پر آبــم
روزی که بختم وا بشه ، پیدا بشه ، اون که اومد تو خوابم
شهزاده ی رویـــــای من شایــــد تویــی
اون کس که شب در خواب من آید تویی، تــــو......
از خــواب شیـرین ، ناگـه پریــدم ،او را ندیـــدم ، دیگــر کنــارم به خـدا
جانم رسیده ، از غصه بر لب ، هر روز و هر شب ، در انتظارم به خـدا
دیدم تو خواب وقت سحـر
شهزاده ای زریــن کمــــر
نشستـه رو اســـب سفیـــد
می اومـد از کوه و کمــــر
رفت و آتش به دلم زد نگاهش![]()
![]()
![]()
یار گلنده توز اولماسون
هله گلسین هله گتسین
آرالیخدا سوز اولماسون
ساما وارا اوت سالمیشام
ایستکنه قند سالمیشام
یاریم گدیپ تک گالمیشام
نه عزیز دیر یارین جانی
نه شیرین دیر یارین جانی
کوچه لره سو سپ میشم یار گلنده توز اولماسون
هله گلسین هله گتسین آرامیزدا سوز اولماسون.
ترجمه:
کوچه را آب و جارو کرده ام
تا وقتی یارم می آید گرد و خاک نباشد
طوری بیاید و برود
که هیچ حرف و حدیثی در میان نماند.
سماور را آتش کرده ام.
قند در استکان انداخته ام.
یارم رفته و من تنها مانده ام
چه قدر خاطر یار عزیز است.
چه قدر خاطر یار شیرین است.
کوچه را آب و جارو کرده ام
تا وقتی یارم می آید گرد و خاک نباشد
طوری بیاید و برود
که هیچ بگو مگو یی میان ما در نگیرد.![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : ParsSkin.Com |

